غرور عابد - تاریخ: 1392/12/28 ساعت: 20:51
روزی حضرت عیسی از صحرایی می‌گذشت. در راه، به عبادت‌گاه عابدی رسید و با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام، جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آن جا می‌گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند. همان جا ایستاد و گفت: «خدایا! من از کردار زشت خویش شرمنده‌ام...
نجس ترين چيز در دنيا - تاریخ: 1392/12/28 ساعت: 20:45
پادشاه و كنيزك - تاریخ: 1392/12/28 ساعت: 20:43
ادشاه قدرتمند و توانايي, روزي براي شكار با درباريان خود به صحرا رفت, در راه كنيزك زيبايي ديد و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خريد, پس از مدتي كه با كنيزك بود. كنيزك بيمار شد و شاه بسيار غمناك گرديد. از سراسر كشور, پزشكان ماهر را براي درمان او به دربار فرا خواند, و گفت: جان من به جا...
سه پاسخ به يك پرسش - تاریخ: 1392/12/28 ساعت: 20:42
روزي بودا در جمع مريدان خود نشسته بود كه مردي به حلقه آنان نزديك شد و از او پرسيد: "آيا خداوند وجود دارد؟" بودا پاسخ داد: "آري، خداوند وجود دارد." ظهر هنگام و پس از خوردن غذا، مردي ديگر بر جمع آنان گذشت و پرسيد: "آيا خداوند وجود دارد؟" بودا گفت: "نه، خداوند وجود ندارد." اواخر روز، سومين مرد همان پرس...
سه انگشتر - تاریخ: 1392/12/28 ساعت: 20:41
سلطان صلاح الدین به فکر فریب یکی از رعایای یهودی ثروتمندش افتاد که پیشه اش صرافی بود.اگر میتوانست او را بفریبد پول خوبی نصیبش میشد.پس یهودی را به حضور فراخواند و پرسید کدام دین بهتر است؟ صلاح الدین با خود اندیشید:«اگر بگوید دین یهود،به او خواهم گفت که طبق دین من او یک گناهکار است و اگر بگوید اسلام،ب...
رسم هاي غلط.... گربه و معبد.... - تاریخ: 1392/12/28 ساعت: 20:41
در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد . بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد . این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد . سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد ...
مترسك ترسو - تاریخ: 1392/12/28 ساعت: 20:40
  يكي بود يكي نبود . كنار يك دهكده ي كوچ و زيبا در يك دشت سرسبز و حاصل خيز پير مرد و پير زني زندگي ميكردند. پيرمرد نميتوانست خودش هر روز بهگندم و هويج و سيب زميني و بقيه چيز هايي كه كاشته بود سر بزند، براي همين دو مترسك در مزرعه گذاشته بود، يكي اين طرف ، يكي آن طرف ، يكي بزرگتر ، يكي كوچكتر . آن دو ...

برچسب‌های مرتبط

داستانهاي كودكانه |